برای آینده سازان

هوالحق

 

روتیتر: این مَرْكَب بدن تازیانه می‌خواهد تا روح را حركت بدهد و جلو‌ ببرد


تیتر: ترکه‌های قرمز


زیر تیتر: قطره‌هایی از مجاهده‌ی علامه‌ی فقید، محمدتقی جعفری


 

نویسنده: سیدامین رحمان‌نژاد

 

 

لید: حرف‌ها و کارهای بزرگ‌ترها معمولاً برای بچه‌ها آزار دهنده است. کارهای‌شان، حرف‌های‌شان، حتی برنامه‌های‌شان توی تلوزیون.

کوچک‌تر که بود هر وقت دور هم بودیم و تلوزیون هم نقل محفل‌مان، تا یکی از این برنامه‌های سخنرانی مخصوص بزرگ‌ترها پخش می‌شد، بلند می‌شدم و می‌رفتم پی بی‌کاری خودم.

اما یکی بود که دوستش داشتم. انگار با همه‌ی سخنران‌های دیگر فرق داشت. اکثر حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم اما عاشق لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش بودم و صورت صمیمی و عمامه‌ی همیشه‌ی خدا کج و ساعت کوچک زنگ‌دار جلوی تریبونش، از آن‌ها که توی هر خانه‌ای پیدا می‌شود.

حرف‌هایش را نمی‌فهمید اما اسمش خوب به یادم مانده: «علامه محمد تقی جعفری»

 

 

 

·     تلاش محمدتقی به او رفته. پدر در کار و فرزند در علم. همیشه می‌گفت: كار جوهر زندگي من است و بي‌كاري برایم مرگ. نانوا بود. بی وضو هم دست به خمیر نمی‌زد. محمد تقی چنین نانی خورده بود.

 

·     سواد درست و حسابی نداشت اما چنان حافظه‌ای داشت که سخنرانی‌های واعظان معروف را از بر بود و بی‌کم و کاست برای محمد تقی می‌گفت.

 

·     رفته بودند پیش میرزا هادی حائری. میرزا خوب می‌شناختش. میرزا رو کرد به محمد تقی و گفت: « راهي را كه ما با مشقت، آن هم با هفتاد سال علم و حكمت، طي كرديم، پدر تو در خونش دارد.»

 

·     تحصیل کرده بود و مومن. آن‌قدر از علوم دینی می‌دانست که بتواند خودش بچه‌ها را تا چندین سال آموزش بدهد و مکتب نفرستد. خوب هم درس می‌داد. محمد تقی به مکتب چنین مادری رفته بود.

 

·     آن روزها مشکلات زیاد بود و سفر رفتن سخت. در راه مشهد بودند. مادر دائم قرآن می‌خواند و دعا می‌کرد.  وقتی هم بین راه، جایی برای استراحت می‌ایستادند، بچه‌ها را دورش جمع می‌کرد و یک سوره‌ی قرآن یادشان می‌داد.

 

·     دیگر شش ساله شده بود باید آماده‌ی رفتن به مدرسه می‌شد. مقصد مدرسه‌ی «اعتماد» تبریز بود. یک راست رفت پیش جواد اقتصاد‌خواه؛ مدیر مدرسه. هر چه از مادر یاد گرفته بود رو کرد؛ قرآن و کمی از مقدمات. خواندن و نوشتن هم که بلد بود. اولین کلاسش، کلاس چهارم ابتدایی شد. مدیر مدرسه از هوش و استعداد محمد تقی خوشش آمده بود.

 

·     بی‌کار نمی‌نشست. انگار هر چه از این دنیا می‌خواست توی کتاب‌ها پیدا می‌کرد. دست از سرشان بر نمی‌داشت. دایم در حال خواندن و فکر کردن بود. آن‌قدر خوب می‌خواند و خوب یاد می‌گرفت که تا پایان عمر هم شعرهای کتاب‌های ابتدایی‌اش را از بر بود. می‌گفت: «در آغاز تحصیل، علم برای ما جلوه‌ای حیاتی داشت. متأسفانه الان این حالات را در افراد بسیار کم می‌بینیم. اگر معلم به ما مطلبی مي‌گفت‌، احساس مي‌كرديم اگر آن را ياد نگيريم‌، دنيا به هم خواهد خورد.»

 

·     مدیر هر چند وقت یك بار برای سری به کلاس‌ها می‌زد. آن روز نوبت کلاس محمد تقی و امضای دفتر مشق‌شان بود. محمدتقی هم مثل بقیه دفترش را گذاشت روی میز. معلوم بود که ناراحت شده. رو به محمد تقی کرد و پرسید: جعفری! این چه خطی است كه تو داری؟ محمدتقی هم با خونسردی جواب داد: خطم بد نیست، خیلی هم خوب است. مدیر که از حاضر جوابی محمدتقی ناراحت شد بردش بیرون کلاس و با تركه‌ی قرمز رنگ درخت آلبالو حسابی کف دستش را قرمز کرد:

-          از این به بعد یاد می‌گیری كه خوش خط بنویسی، فهمیدی؟!

به كلاس برگشت، به دفترش نگاه كرد. منصف بود. به آقای اقتصاد خواه حق داد و تصمیم گرفت خوش خط بنویسد.

 

·     سال‌ها گذشت. حالا محمدتقی برای خودش استادی شده بود. یك روز دانشگاه مشهد او را برای سخنرانی دعوت كرد. آن‌قدر جمعیت آمده بود که جایی برای سوزن انداختن هم نبود. محمدتقی كه حالا اسمش علامه جعفری بود و حسابی مشهور شده بود، رفت پشت تریبون. عادت داشت قبل سخنرانی نگاهی به جمعیت بکند. پیرمردی توجهش را جلب كرد. سخنرانی که تمام شد پیرمرد هم با دوستداران علامه، که دورش حلقه زدند، هم‌راه شد. علامه جعفری مدیر مدرسه اعتماد را شناخت: «یادتان هست با آن تركه آلبالوی قرمز رنگ مرا زدید؟»

آقای اقتصاد خواه سرش را به زیر انداخت. اما علامه خوش‌حال بود. خندید و گفت: « كاش خیلی از آن چوب‌ها به من می‌زدید، این مَرْكَب بدن تازیانه می‌خواهد تا روح را حركت بدهد و جلو‌ ببرد.» و دست استاد پیرش را فشرد.  

 

·     كلاس پنجم بود. بخش‌نامه آمد كه همه باید لباس طوسی روشن بپوشند. دیگر پدر نمی‌توانست از پس این خرج‌ها بر بیاید. به تصمیم خودش درس را رها كرد و شد، شاگرد كفاش. از مدرسه پیغام دادند كه دولت مخارج دانش آموزان ممتاز را می‌دهد، محمدتقی بیاید و به درس خواندن ادامه بدهد. اما پدر هر پولی را قبول نمی‌کرد و زیر بار هر منتی نمی‌رفت.

 

·     حسابی خسته بود. از سر کار بر‌گشت و می‌خواست استراحت کند. یك سال و نیمی بود که شاگردی مکتب كفاشی را می‌کرد. توی خواب حرفی زده بود كه پدرش با همه‌ی سختی‌ها او و برادرش، محمدجعفر، را به مدرسه فرستاد. محمدتقی توی خواب گفته بود: «مراد و هدف و مقصود ما علم بود، افسوس كه روزگار آن را از ما گرفت!»‌ و این‌بار راهی حوزه‌ی طالبیه‌ی تبریز شد.

 

·     توی حوزه به خاطر وضع مالی‌شان اکثر روزها به جای غذا فقط نان و ماست می‌خورد و وسط‌های روز هم با دوستانش چای و کمی کشمش. این وضع تا پایان سال‌های تحصیلش وجود داشت. زندگی سختی داشت اما خودش می‌گفت: « جنبه‌های روحی ما طلاب قوی بود.»

 

·     دو- سه روزی می‌شد که چیز درست و حسابی‌ای نخورده بود. راهی نداشت. رفت سراغ بقالی نزدیک حوزه. کمی برنج و روغن و خرما گرفت و گفت: «فعلاً ندارم. برای چند روزی نسیه برمی‌دارم». بقال که این جمله‌ها را شنید، هر چه دست محمدتقی بود را گرفت و سرجای خودش گذاشت: « هر وقت پول داشتی بیا‍!»

 

·     بی‌حال شده بود و افتاده بود گوشه‌ی حجره که سید آمد تو. سید چند حجره آن‌ طرف‌تر بود. مشکلی داشت. جایی از لمعه را نمی‌فهمید و می‌خواست محمد‌ تقی کمکش کند.

- فعلاً حال ندارم. لطفاً بعد ظهر بیا!

سید هم که حال محمد تقی را دید گفت: « بيا حجره‌ی من تا با هم ناهار بخوريم و بعدش اگر حالت به‌تر شد، اشكالم  را برطرف كن.» و محمد تقی نشست پای سفره‌ی اهل بیت.

 

·      15 ساله بود كه برای ادامه‌ی درسش به تهران رفت. «فیلسوف‌ الدوله»؛ مدرسه‌ی کوچکی ابتدای یكی از ورودی‌های بازار قدیمی تهران و در جوار امامزاده اسماعیل. پای درس  خیلی‌ها نشست. هر کس که احساس می‌کرد می‌تواند توی ادامه‌ی این مسیر کمکش کند؛ استاد آیت الله حاج شیخ محمدرضا تنكابنی (پدر خطیب نامدار فلسفی) و استاد آیت الله میرزا مهدی آشتیانی و....

 

·     تهران راضیش نکرد. چیزی کم بود. شاید هم همه چیز به اندازه بود اما برای او کوچک بود. خیلی آن‌جا نماند و بعد مدتی راهی قم و مدرسه‌ی دارالشفا شد. همان‌جا بود كه به دست «آیت الله سید محمد حجت كوه كمره‌ای»، مُعَمَّم شد و لباس روحانیت پوشید. حالا شده بود حاج‌آقا جعفری.

 

·     خیلی گشت تا پیدایش کند. رفت و نشست پای درسش. درس اخلاق بود اما در آن تفسیر اخلاقی گفته می‌شد. آیات آخر سوره‌ی حشر بود. نشست و لذت برد. هر جلسه بیش‌تر از جلسه‌ی قبل. انگار همان چیزی بود که دنبالش می‌گشت. شد پی ثابت درس اخلاق استاد خمینی.

 

·     مادر جوان بود و مهربان. اما مدتی بود که بیمار شده بود. تصمیم گرفت برگردد پیشش، تبریز. اما خیلی طول نکشید که مادر مسافر شد و رفت. سخت بود. محمد تقی هم پایه‌های علمش را از او گرفته بود و هم سرمشق‌های زندگی‌اش را.

 

·     توی تبریز هم بی‌کار ننشست. با اینکه عزادار مادر بود، می‌رفت و پای درس آیت‌ الله شهیدی می‌نشست. استاد هم خوب او  و استعداش را شناخته بود. پیشنهاد استاد هجرت به نجف بود و حضور در ساحل دریای علی(ع). پیشنهادی که شاید ریشه‌ی خیلی از موفقیت‌ها شد.

 

·      میهمان نجف شد. نجفی که شیرین بود و سخت. شیرینی هم‌جواری با مولا و سختی غربت و بی‌پولی. اما میمهان نوازی آقا بیش‌تر از آن بود که محمد تقی خسته‌ی این سختی‌ها شود. همین شد که بعد‌ها حق این مهمان‌نوازی خوب را، خوب اداء کرد و تفسیری بر نهج‌البلاغه نوشت. تفسیری که بی‌رقیب نباشد، قطعا کم رقیب است.

 

·     کمی شهریه و اندک پرداختی از طرف آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني. این همه‌ی درآمدش را تشکیل می‌داد. و این یعنی روزهایی سخت برای محمد تقی.

 

·     یکی از طلاب او را به حجره‌اش دعوت کرده بود. عکس از جیب کسی بیرون آمد. عکس زن قهرمان زیبایی اروپا که توی یکی از مجلات چاپ شده بود. عکس را می‌داد دست این یکی و آن یکی. می‌پرسید: «بدون تعارف و تظاهر بگویید! با صداقت و صراحت! حاضرید یك عمر با زنی این چنین زیبا زندگی كنید یا یك لحظه با امیرالمؤمنین دیدار داشته باشید؟» عکس دست به دست می‌چرخید و نظرهای جور و واجور دهن به دهن گفته می‌شد. نوبت به او رسید. حاضر نبود به عکس نگاه کند. در مقابل اعتراض همه، بی‌آن‌که به عکس نگاهی بکند حجره را ترک کرد.

 

·     روی پله‌های حیاط نشسته بود و چشم دوخته بود به روبه‌رو. فکر می‌کرد به همه‌چیز و همه عکس، که خوابش برد؛ جلسه‌ای بود. بالای مجلس تختی که علی (ع) بر آن تکیه زده بود و دور برش گوش تا گوش یاران امام نشسته بودند. مالک، قنبر و....

امام(ع)، محمد تقی جعفری را به اسم صدا کردند و ....

محمد تقی پاداش انتخابش را گرفته بود.

 

 

·     23 ساله بود كه به درجه‌ی اجتهاد رسید. «آیت الله سید محمد كاظم شیرازی» اجازه‌ی اجتهادش را داد. در نجف تدریس مكاسب را شروع كرد. بحث‌های که از علامه طباطبایی و شهید مطهری در ایران یاد گرفته بود، خیلی جدیدتر و جلوتر از بحث‌های نجف بود. به خاطر همین تدریس فلسفه و معارف را هم شروع کرد.  یک کلاس گرفت توی مدرسه‌ی صدر.

 

·     نتیجه‌ی هم‌نشینی‌هایش با «محمدرضا مظفر» فيلسوف، فقيه و منطقي نوانديش و «احمد امين» رياضي‌دان برجسته‌ی دانشگاه بغداداو را به جامعیت بالایی رساند. از همه جا می‌آمدند که توی کلاسش شرکت کنند. اسم و رسمی پیدا کرده بود توی نجف. سيد محمد باقر صدر هم یک ‌سال شاگرد کلاس‌های محمد تقی بود. استاد محمد تقی جعفری.

 

·     «در تابستان‌های گرم شهر نجف مجبور بودیم در سرداب‌هایی اقامت کنیم که چندین متر در زیر زمین قرار داشت. در آن‌جا حيواناتي گزنده از قبيل مار نيز زندگي مي‌كردند و بي‌آن‌كه آزاري برسانند، گاهي از غذاهاي باقي مانده‌ی ما استفاده مي‌كردند». این‌ها را کسی می‌گوید که شریک سختی تمام این‌سال‌های محمد تقی بود؛ جمیله فرش‌باف همسر استاد. محمدتقی هم قدرش را می‌دانست.

 

 

·     سال 1326 به ایران بازگشت، اما عشق به حرم مولا امیرالمؤمنین علیه السلام  یك سال بعد او را به نجف برگرداند و این بار برای اقامتی دائم. خیلی ها می‌گفتند نجف بمان. اما خودش دو دل بود. به كربلا رفت و از امام حسین(ع) كمك خواست. جواب استخاره‌اش آیه‌ی 52 سوره‌ی مریم آمد. عزمش را جزم كرد و مقام مرجعیت را گذاشت و به ایران آمد. و این‌بار دیگر علامه جعفری بود.






گزارش تخلف
بعدی